تبليغاتX
طاره
پنجشنبه دوم خرداد 1387
ناکام

 

 گریه، اشک

 

چشم هایم گریه آلود و غمی بر دوش من

بی قرار دوست مانده هم دل و آغوش من

با من اما قهر دارد روزگار نارفیق

بوی تنهایی گرفته پیکر خاموش من

 

 

پ.ن۱: اینجا کسی برای کسی کس نمی شود...

پ.ن۲: به ناگاه واژه ها بر ذهنم آوار شد؛ نیمه شب.. میان خواب و بیداری.. کاغذی سفید و شوری غریب، کلمات ردیف می شد و گونه ها خیس...

پ.ن۳: نقش گریه بر دفترم جا ماند../

 

نوشته شده توسط مجید موذنی در 2:50 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387
هوالشافی

درد، بیماری

 

چیزی از درون

لگد می کوبد به سینه ام

و می فهماندَم:

"زنداه ای!"

...

 

پ.ن۱: درد پیکرم را از هم می شکافد../

پ.ن۲: کسی حالم نمی پرسه          کسی دردم نمی دونه

پ.ن۳: دردها با هم آمیخته می شوند و بر جسم و روح من آوار می شوند.

پ.ن۴: شب، در بستر خویش می لولم و به خود می پیچم؛ خواب بر چشمم حرام است...

 

نوشته شده توسط مجید موذنی در 12:12 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387
مرا دوست نداری*

 

دل خزان زده ام...!

 

موضوع بسیار ساده است و روشن،

هر کسی آن را می فهمد:

تو مرا دوست نداری

و هرگز دوست نخواهی داشت.

من چرا چنین دلبسته ام

به مردی کاملا بیگانه؟

چرا شامگاهان

چنین از ته دل برایت دعا می کنم؟

چرا دوستم را، کودک موطلائی ام را

شهر محبوبم را، سرزمینم را

ترک کرده ام

و در خیابانهای این پایتخت بیگانه

چون کولی سیاه پوشی

سرگردانم؟

اما چه زیباست

اندیشه ی دیداری با تو؟

                                                            1917

 

 

* از کتاب "خاطره ای در درونم است!"

 -گزینه شعرهای عاشقانه- از آنا آخماتووا، ترجمه احمد پوری -چاپ چهارم- نشر چشمه

 

پی نوشت: قرار نبود این کتاب رو بخرم، توی نشر چشمه ول میخوردم و کتابها رو ورق میزدم که چشمم بهش افتاد.. بازش کردم این شعر اومد، خیلی به حسم نزدیک بود...

 

نوشته شده توسط مجید موذنی در 10:57 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387
ابد
 

مرگ

 
چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد
از واژه دو وجهی تکرار خسته ام
من بی رمق ترین نفس این حوالی ام
از بودن مکرر بر دار خسته ام
من با عبور ثانیه ها خورد می شوم
"از حمل این جنازه هشیار خسته ام"
 
پ.ن۱: تو دیگر چرا...؟!
پ.ن۲: بگذار صادقانه بگویم که خسته ام/
پ.ن۳: چند وقتی‌ست به "بدشانس" بودنم ایمان آورده ام! 
پ.ن۴: برای چند روز می روم به یک مسافرت کاری... دعایم کنید
 
نوشته شده توسط مجید موذنی در 11:17 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387
ستارۀ کور

تحقیر+گریه+سکوت+خلوت

 

ناتوان، گذشته ام ز کوچه ها،

نیمه جان، رسیده ام به نیمه راه،

چون کلاغ خسته ای ــ در این غروب ــ

می‌برم به آشیان خود پناه!

 

در گریز، از این زمان بی گذشت،

در فغان، ازین ملال بی زوال،

رانده از بهشت عشق و آرزو،

مانده‌ام همه غم و همه خیال.

 

سر نهاده چون اسیر خسته جان،

در کمند روزگار بد سرشت.

رو نهفته چون ستارگان کور،

در غبار کهکشان سرنوشت.

 

می‌روم ز دیده‌ها نهان شوم.

می‌روم که گریه در نهان کنم

یا مرا جدایی تو می کشد

یا ترا دوباره مهربان کنم

 

این زمان، نشسته بی تو، با خدا،

آنکه با تو بود و با خدا نبود.

می کند هوای گریه های تلخ،

آن که خنده از لبش جدا نبود.

 

بی تو، من کجا روم؟ کجا روم؟

هستی من از تو مانده یادگار،

من به پای خود به دامت آمدم،

من مگر ز دست خود کنم فرار!

 

تا لبم، دگر نفس نمی رسد،

ناله ام به گوش کس نمی رسد،

می رسی به کام دل که بشنوی:

ناله ای ازین قفس نمی رسد...!

 

 *‌فریدون مشیری

 

 

پ.ن۱: تو هم با من نبودی../

پ.ن۲: گریه‌های آن شب من، اشک تمساح نبود!

پ.ن۳: ... خیلی دلم گرفته از خیلیا

پ.ن۴: غم تنهایی داره کوچه دل بی صدای تو...

پ.ن۵: گاهی حرفهایی در دلت هست که نمی شود بر زبان بیاوری‌شان.. وقتی در این شرایط هستم به موسیقی گریز می زنم... این (+) ترانه با لهجه‌ی بوشهری واژه واژه حرفهای دلم را فریاد می زند...

 

نوشته شده توسط مجید موذنی در 6:20 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب